Wednesday, August 5, 2020

Behrouz Boochani Just Wants to Be Free

Behrouz Boochani Just Wants to Be Free
"It was a brilliant January day in Christchurch, New Zealand. Screeching gulls wheeled in off the Pacific; swollen roses bobbed in the breeze. In the hydrangea-fringed garden of a spare, tidy house, Boochani sat smoking. He couldn’t smoke inside because the house wasn’t exactly his; it was on loan from the University of Canterbury. Boochani’s neighborhood looked as if Beatrix Potter had painted it in watercolors: prim, ivy-laced cottages and tidy beds of hollyhocks and lavender. It was nice, Boochani conceded. Too nice, sometimes. “It’s too much, you know?” he said. “It’s too much peace and too much beauty. It’s hard to deal with this. It’s like you go from a very cold place to a very hot place.”"

Monday, August 3, 2020

Memories in Diaspora # 314

روزنگاری های دیاسپورا Memories in Diaspora # 314
دوشنبه ۲۵ ماه جون ۱۹۹۰-
“پیراهن خاکستری”
“اتاق خاکستری است. خانه خاکستری است. دیوارها خاکستری. و هوا خاکستری. پدر نشسته است روی تختخواب خاکستری اش و یک سبد گل رنگارنگ را توی بغلش گرفته است. گل هایی به رنگ زرد، بنفش و سفید از تیره مینا.

Friday, July 31, 2020

story within a story

"A story within a story, also referred to as an embedded narrative, is a literary device in which one character within a narrative narrates.[1] Multiple layers of stories within stories are sometimes called nested stories. A play may have a brief play within it, such as Shakespeare's play Hamlet; a film may show the characters watching a short film; or a novel may contain a short story within the novel. A story within a story can be used in all types of narration: novels, short stories, plays, television programs, films, poems, songs, and philosophical essays."

Tuesday, July 28, 2020

Translating Ulysses and Lolita in Persian

عظمت یولسیز (اولیس) در چیست؟

نوشته:  اکرم پدرام‌نیا

"در طول چند صد صفحه از رمان، جویس کارهای روزمره و افکار عادی معمولی‌ترین آدم یک شهر، لیوپولد بلوم، را روایت می‌کند و در روند روایت، حساسیت‌ها، نقاط ضعف و اشتباهاتش را برملا می‌سازد. بیش از یک دهه است که زنش به او پشت کرده و حتا در همین روز به او خیانت می‌کند. مردم دابلن، همشهری‌هایش، او را به طرق مختلف خوار و خفیف می‌کنند. صاحب‌کارش تحقیرآمیزترین رفتار را با او دارد. با این‌همه جویس پروتاگونیست داستانش را با احترام و حتا علاقه‌ای عاشقانه معرفی می‌کند. بلوم دارای ویژ‌گی‌های انسانی قابل تحسین است، مردی عاطفی و باتوجه، با علاقه‌مندی‌های گوناگون و کنجکاوی‌هایی از سر مهر و خیرخواهی انسانی، مردی به‌معنای واقعی کلمه «خوب.» در طول روز ذهنش با دیدن چیزها و آدم‌های سر راهش مدام کار می‌کند. در فصل هشت، دست جوانک نابینایی را می‌گیرد و از خیابان می‌گذراند و در این فاصله می‌کوشد با او رفتاری برابری‌جویانه داشته باشد. در دل به خود می‌گوید: «چیزی به او بگو. بهتر است برتری‌جویانه نباشد. به هر چه به آن‌ها بگویی بدگمان‌اند. یک حرف روزمره بگو.»
 Or
  "با خواندن رمان «یولسیز» درمی‌یابیم که «فرهنگ» مجموعه‌ای از اشیاء داخل موزه‌ها نیست، بلکه فضایی است که در آن غرق‌ایم با همه‌ی جزئیات معمولی‌ای که هر کدام ارزش توجه و مطرح شدن در داستان دارند".
 Or
"گفت: ”کتاب من علاوه بر چیزهای دیگر، حماسه‌ی جسم آدمی است… در این کتاب جسم یا بدن در فضا حرکت می‌کند و [این جسم] جایگاه شخصیت کامل انسان است. کلمه‌هایی که می‌نویسم جور شده‌اند تا اول یکی از کارکردهای بدن را نشان دهند و بعد دیگری را. در فصل لستریگون‌ها شکم چیره می‌شود و ریتم فصل ریتم حرکات دودی است [که در روده‌ها می‌بینیم.]» تا گفتم: ”اما ذهن‌ها، افکار شخصیت‌ها… “ گفت: ”اگر بدن نبود ذهن و فکری نبود. این‌ها همه یکی‌اند. قهرمان داستان من، لیوپولد بلوم، که به سمت ناهار می‌رود، به زنش فکر می‌کند و به خودش می‌گوید: ”پاهای مالی به‌نظر مثل خیار چنبر است“ شاید در ساعت‌های دیگر روز هم به این موضوع فکر کند، اما بدون حضور فکر به غذا در پس‌زمینه‌ی ذهنی‌اش. اما می‌خواهم خواننده بیشتر از طریق نشانه‌ها درک کند تا بیان مستقیم.“» (۱۹۸۹: ۲۰– ۱۹)

«خواندن رمان لولیتا مثل ورود به تالار آینه است»
 نوشته:  اکرم پدرام‌نیا

روزنگاری های دیاسپورا شماره ۳۱۳

روزنگاری های دیاسپورا 313 
ادامه: یکشنبه ۲۴ ماه جون ۱۹۹۰ – آیواسیتی
با صحبت های خانم (آ) با پیشینه و تاریخ یک نسل پیش آشنا می شوم. با زبان، فرهنگ، رفتارها، سیره و جغرافیای شهر یزد.