Sunday, September 21, 2014

Bibi Botol & the Cockroach



بی بی بوتول و چنجک خلایی

"ک" مثل کافکا، مثل کاهو، مثل چنجک خلایی! (11)

نوشته: عزت گوشه گیر


بی بی بوتول چنگه پا نشسته بود کنار دیوار ایوان و به یک چنجک خلایی با شاخک های جیت درازش که خودش را به زحمت به جلو می راند، زل زده بود. خواهرش روی پله های رو به سالن نشسته بود و به آرامی کاهو می خورد زیر آفتاب زمستانی. از برگهای سبز درشت شروع کرده بود تا به بچ کاهو برسد.آرام آرام رسیدن به بچ کاهو مثل بوسیدن لب هایی بود خواستنی که با فشردن لب ها و حرکت انگشتانی نا آرام روی انحنا هایی بکر، و کشف اندک اندک لایه های اسرار آمیز دو جان غیرآشنا،  تن را لحظه به لحظه گرم می کرد. لذت، از بچ شیرین و ترد و خوش طعم شروع می شد تا به بق دراز کاهو می رسید، که با دندان های جوان، پوست آن را شروع می کرد به کندن. خردش می کرد زیر آسیاب هایش و با آهنگ غمچ غمچ، طعم پر طراوت آن را رشو می کرد ومی پراشید روی پرز های زبان و آن پوره نرم معطر را می ملقنید و از دالان مطول گلو گذر می داد. حلقی  به درازای صعبات ها پیچ در پیچ و شوادون های تاریک و مرطوب و بی سر و صدای خانه های قدیمی دزفول...


باران شروع کرد به نیف نیف باریدن.


چنجک خلایی تکان خورد. اول شاخک راستش را تکان داد بعد چپش را. بعد یکی از بالهای دندلوزش را. تکانش مثل یک لرزش بود. لرزشی لحظه ای... انگار پیش از آن که کسی فروبرود در اغما...و بعد ناگهان به هوش بیاید. 


آهنگ غمچ غمچ، نرم و نرم ترشد. پرهای کاهو کوچک و کوچک تر شدند. از سبز تیره به سبز روشن و از سبز روشن تبدیل شدند به زرد روغنی کاهی رنگ. خواهرش با نیف نیف باران جایش را عوض کرد و نشست روی پله ای بالا تر. درست مثل همان تصویر هشت سالگی مادرش که نشسته  بود روی پله ای باران خورده و برادر ناتنی اش که موکو گرفته بود تا او به بچ کاهو نزدیک بشود و بعد مثل یک پلنگ بجهد و بچ و بق کاهو را از او قپو بزند.

برادر بچ کاهو را قپوزده بود. بعد با قهقه فاتحانه ای عنعنوچ کنان با دو گم بزرگ بق کاهو را دو قل کرد و قرچ قرچ کنان زیر دندان هایش خرد کرد  و اشکم لنگانه مثل نخورده ها آن را بلعنید. 

مادرش یکبار که این صحنه را برای بی بی بوتول تعریف کرده بود ، ناگهان بغض گلویش را گرفته بود و پس از آن سکوت کرده بود. بی بی بوتول در عمق چشمهای مادرش دیده بود که چیزی فراتر از بق کاهو او را آزرده است. به عمق چشمهای مادرش نگاه کرده بود و چشمهای نمناک مادرش او را بردند با سرعت تش و برق به یک خانه بزرگ با خواجه نشین های گپ و پهن و دو تاق در بزرگ قبه داربا دیوار های آجری زرد مشبک خشت خشتی و شبستان های تو در توی خنک و اتاق های وسیع نیمه تاریک با سقف های بلند پر از تاقچه و گنجه های کوچک و بزرگ با درهای چوبی زنجیر دارخراطی شده نقشداربا شکلهای آهو و گل و پرنده و طرح های هندسی مشبک مثل دقه های روی چهره و دستهای مادر بزرگ...و دیوار های بلند حیاط ، سایه بان روزهای داغ تابستان...و آفتاب تیز ظهر که بی رحمانه مغز را منبسط می کرد. ذوبش می کرد. و آدم را در اغما فرو می برد و یا با عطشی سوزان حس جوانی را می شوراند و با تلنگر های متداوم ذرات مغناطیسی ، آدم را حشری می کرد. ملتهب می کرد، بی تاب می کرد، و پرش می کرد از حس خواهش در آمیختگی و بیقراری و دلهره...



آفتاب ظهر تابستان چه کارها که نمی کند با ذات جسم و خاک و سنگ و آب و دیوار و زمین و درخت!
آفتاب ظهر تابستان دزفول!

و آب آبی و خنک و نوازش دهنده رودخانه دز بود که بی تابی ها را آرام می کرد مثل آغوش زنی که تندی آفتاب را خوب می شناسد. 


اما حالا که آخر زمستان است، چرا آفتاب ظهر تابستان به خاطر آمده است؟ 


بی بی بوتول خوب فهمیده بود که آزردگی مادرش از ربوده شدن بق کاهو نبود. کنش متهاجم برادرش بود که حس شیرین پر اعتماد کودکی اش را غارت کرده بود. یک چیز دیگر هم دریافته بود و آن هراس اطرافیانش بود از چشمهای درشت و سیاه و نافذ او که می توانست ضخامت هر پوسته ای را لایه لایه بشکافد تا به آنچه که از دیده پنهان است دست بیابد.  مادر پس از آن مراقب بود که خردی را که به آن مسلط شده بود در وجودش مخفی کند و آن را در زمینه ای مساعد گسترش دهد.

چقدر زندگی شیرین است با خوردن بق کاهو، زیر آفتاب پهن و ملایم ظهر آخر زمستان...و زل زدن به این چنگک خلایی که هستی اش در تاریکی شب معنا دارد...و روز...روز آفتابی، روز درخشنده، روز پر طراوت... و نیف نیف باران از ابری کوچک که می بارد روی برگچه های سبز و نازک درخت های لیمو و زول های جنینی معطر درخت های نارنج...و  لابد چقدر کسالت بار است برای او... برای همین چنگک خلایی که با اضطرابی مظنون سنگینی حضور بی بی بوتول رابه دوش می کشد.



چنگک خلایی حس کرد که انگار برهنه شده است زیر چشمهایی که مصرانه می خواست ذاتش را از آن ها پنهان کند...که با دلهره ای نفس گیرهر آن منتظر بود که با ضربه لنگه کفشی لندهور تلقنیده شود و می دانست حتمن آن که می کشد از له شدنش به لذتی قدرتمندانه می رسد. گذشتگانش این درس تاریخی را به او آموخته بودند که شماری ازانسان ها بدون هیچ حسی از شفقت چشمها را از حدقه در می آورند، در حفره خالی شان خاک می ریزند و از مشاهده کوهی از چشم هلهله کنان به وجد در می آیند. و چه لذتی می برند وقتی که سر ها را از تن جدا می کنند ، بر دروازه های شهر آویزانشان می کنند و با آن دندان های زرد چقری با مردگان به مزاح می نشینند وبه چشمهای بیروح نیمه بازشان می خندند...و حالا ...آه ...این دکمه های اسباب بازی توی طیاره ها یی که جای لنگه کفش و تیر و کمان و کارد و چاقو و شمشیر و تفنگ را گرفته اند و غرش کنان در آسمان چرخ می زنند ...وبا فشار نازک انگشتی، تق تتق تق... شهر ها و ساختمان ها و آدمها و دوچرخه ها و ماهی ها و سگ ها و عروسک ها را پودر می کنند...

بی بی بوتول در روزنامه ها خوانده بود که بعد از بمباران های اتمی تنها موجودی که به حیاتش ادامه می دهد حشره ای است به نام چنگک خلایی. و تنها اوست که با شاخکهایش به سرعتی ماورا صوت، تاریخ بشر را ضبط می کند. آیا او، بی بی بوتول، به عنوان یک بوتول می تواند خودش را از جرگه چنگک خلایی بداند؟ آخر خیلی ها به چنگک خلایی بوتول خلایی هم می گویند!


چنگک خلایی آنقدر حس برهنگی می کرد که سعی کرد با یکی از بالهایش عورتش را بپوشاند.
چنگک خلایی توی دلش که تق تق می کرد، برای این که دل  بی بی بوتول را به دست بیاورد، با صدایی آهسته گفت: "جون مارت ا بی بی بوتول مونه نتلقنی! امشو مه سیلا مستراح مربرونه، کل زنونه، داره زنونه، چنگه زنونه، زنه رخصه، شرینی خورونه! تو مخی هنونه ازوم گری؟"....بعد ناگهان از فکر این که خوار و ذلیل پنداشته بشود و حالت نرمشش به پیش تیکش زده بشود، دست پیش را گرفت که پس نیفتد.  صدایش را بلند کرد، حالتش را صد و هشتاد درجه عوض کرد و  مثل لات های در گراج پشت خانه شان سینه اش را جلو داد وگفت: "زن بینم خوارم... مونه اچه بترسونی؟ ا ای کوشه تقول مقول پر پیشت؟  زن مه تخت سینم بینم دسه تو به اشکه هه یا سینه مو؟عزا گرون! اچه بترسی؟!!"

قدری مکث کرد و بق به بی بی بوتول نگاه کرد. بعد دوباره با همان لحن ادامه داد: "خاپ مخی گووی که ا طایفه شازاده گونی!نوم خدا نوم خدا  اسم خوتم وندیه بی بی بوتول... که مخی گووی خلا دلته به شه ونه!"

بی بی بوتول بی آنکه خودش متوجه باشد صدای مادرش در گوشهایش پیچید که می خواند: "گازر نه اینجا جان من، گازر به بازار جان من..." و اشک توی چشمهایش جمع شد. چند قطره اشک تکه کرد روی سر چنگک خلایی. چنگک خلایی جان گرفت. با خنده گفت: "اچه لنجه بری؟ چا چه گفتمته که دوری لنجه بری ؟ سیکان سیکان لنجات  افتیدنه تا سر گند یک پات! ولته... بقمه زنات... سیکان فحم فتیله بیس! اچه کلون بیسی؟ آخر بقمی چاره ذغال سیه به سر، رووه ا دس بردی! رو اووه خور تا ری به قبله نه افتیدیه!"

بی بی بوتول دیگر نه صدای چنگک خلایی را می شنید و نه صدای غمچ غمچ کاهو خوردن خواهرش را. بلکه قورباغه پسر پادشاه را می دید توی سوراخی تنگ و ترش و آن زن را بالای دریزه که قورباغه را صدا می زد و برایش می خواند: 

"بق بق لوزه،
بیو دم دریزه
خور نقل و مویزه"

و همین که قورباغه خورش را به دم دریزه رسانده بود آن زن تشتی آب داغ را روی سرش خالی کرده بود و هفت راقش کرده بود. بعد صدای مادرش در گوش هایش پیچیده بود وقتی که عجمی حرف می زد و صدایش اتو ماتیک وار نازک می شد:
 "گازر نه اینجا جان من،
 گازر به بازار جان من..."

و بعد یادش آمد که یکروز با یک تیفرنگ مورچه ای را از بالای ریه پشت بام پرت کرده بود پایین و مورچه با صدایی به غایت نازک، بدون آنکه حسی از ترحم برانگیزد خوانده بود: "تیفرنگه زندم پکیدم!"
چنگک خلایی خاطره مورچه مجروح را از ذهن بی بی بوتول کنار زد و با صدایی حسن کچل وار گفت: "خاپ یه لا...ار مردی هولوک دولوکم کان! حله ولام کان بینم!"


بی بی بوتول هیچ نگفت.


چنگک خلایی قیافه ای حق به جانب گرفت و گفت:"سیکان مخوم یه چه گمت! چا زور به زور بازوه؟ به کوشا چرمی زیر پاته؟ به آجر پا تژگه هه؟ ار مخی بینی زور کی بیشتره، تفه به، تفه بوهوم! گوزه کن، گوزه کنم! بین صدا کونمون بلند تره! تسی کن، تسه کنم! بین بو تس کونمون پته بیشترسوزنن! مو امه خلا میام. مارم مونه مه کنج خلا بار ونده. مه خلا هم گپ بیسمه!مو خمب تسی ام! بمب تسی هم هی سم! ار مخی به عجمی یعنی مثل بی بیون کوته سی یت پز هم دهم، واگمت: من به انواع و اقسام مخمرات و مسکرات، اطعمه و اشربه، حاصل تخمیر انواع و اقسام اغذیه جات، از آبگوشت تنیری گرفته تا  سر بنگشتی و دو پیازه و او باقله و او لوبیه و توله پر سیر و خیار دراز و تماته و انگور ریش بابا و چه می دانم هر چه که دل تنگت می خواهد بگو، مطمطع شده ام...خاپ دگه بسمه عجمی قصه کنم! گفتمت که مو بمب تسی ام! همی بمبا اتمیه که امریکاتونه سازه که مثل برق هیروشیما و ناکازاکی تونه صاف زمین کوردنه، خاک و خاکشتر کردنه ا جوار مو نترن! مخی بیو امتحان کان! بین بمب مو چه بکنه، بمب تو چه بکنه، بمب اوشون چه بکنه!!"


بی بی بوتول هیچ نگفت. اما یادش آمد که برادرش یکبار از مست کردن لات معروف شهریاد کرده بود و گفته بود که او یکبار در حالیکه کنار تاق های آبی وسط خیابان عربده کشان شیشه عرق سگی را دور سرش چرخانده بود و تلو تلو خوران رفته بود سر پل دزفول، باد خنکی از رودخانه به او وزیده بود و ناگهان با حسی مملو از ملایمت و ملاطفت شیشه عرق را قل قل خالی کرده بود توی رودخانه وگفته بود: "روخونه اچه مو مس کنم تو نکنی! بین چه مسی خوبه!"


چرا تصور لحظه مرگ چنگک خلایی ناگهان بی بی بوتول را کشانده بود به مستی آب زلال رودخانه دزفول که لات معروف و چاقو کش مشهورشهر خواسته بود که رودخانه را در حس لذت لطافت بارش مهمان کند؟


چنگک خلایی سکوت کرد. شهامت در او رنگ باخت و حس مرگ اندک اندک او را به حالت اغما فرو برد. تلو تلو خوران از کناره دیوار قله پس روی خاک مرطوب. ریه بالا شد. چند بار دست ها و پاها و شاخک هایش را به هم سایید. ابر های سفید پشمکی و ابرهای خاکستری مثل خرگوش های بازیگوش در برابر چشمهای خورشید قایم موشک بازی می کردند. قطعه ابری خاکستری جلوی آفتاب را گرفت ، چهره  چنگک خلایی ناگهان رنگ باخت. چانه اش دراز و مثلثی شد. لب هایش فرم گرفتند. لب هایی باریک و بی لبخند.و گوش هایش از پشت گونه های بر جسته اش بنه زدند و رک شدند.چشم هایش مثل دو سنگ براق سیاه و درخشان بق در آمدند بیرون. چشم هایی سیاه و درشت و نافذ، که می توانستند ضخامت هر پوسته ای را لایه لایه بشکافند تا به آنچه که از دیده پنهان است دست بیابند.


مگر کافکا هم یک بق  کاهو خورده بود؟

کافکا و کاهو...چه واژه های همگونی، موزون با اوزان شعری امیلی دیکنسون. و چنگک خلایی هم با آن "ک" بزرگ که با خود حملش می کند تلو تلو خوران، حسی ازتصغیررا با خود حمل می کند.
بی بی بوتول دید که کافکا دارد توی گودال پر آب دست و پا می زند. با چشم هایی همانگونه سیاه و درشت و نافذ و لب هایی باریک و بی لبخند.

نیف نیف باران به باران سیل گونه تبدیل شد.خواهرش از پشت شیشه سالن شروع کرد به خواندن:

آفتاب و بارون جنگه کنن
خونه قوضی مره برن

 بعد در حالیکه چنگه می زد، با ملودی دیگری خواند:

بارونه میا توله درایه
بابا حجیوم ا مکه آیه

پوست بق کاهو از روی پله ی بالای سالن سر خورد و افتاد روی پله دوم. کافکا در سکوت به او زل می زد.
برای بی بی بوتول، چنگک خلایی لزج و چندش آور بود. بوی مستراح می داد. همیشه مثل فاتحین رم باستان با قدرت لنگه کفشش را از پا در می آورد و با ضربه ای مهیب او را می تلقنید و جلقش را در می آورد. مایعی سفید از تنش به بیرون می تراوید. اما این بار مقاش را از توی منقل در آورد و کافکا را از توی گودال آب بیرون آورد و گذاشتش توی سوراخ بنگشت. ..و یادش آمد که سوراخ بنگشت جایگاه نان خشک های متبرک است. او تکه های نان خشک را از روی زمین بر می داشت، می بوسید و می گذاشت توی سوراخ بنگشت، تا شاید گنجشک گرسنه ای به آن ها نوک بزند.

کافکا از سوراخ گنجشک به او زل می زد.

باران با رعد در آمیخت. مادرکناره ها را از توی حیاط جمع کرد وبرد به اتاق اولی بالا. ننه فاطمه خدایی، برادر کوچک او را هلو هلو کرد و با آواهای گونه گونی خواند:

مرزوقا شره کنن مثال گنداش
مرزوقا شره کنن مثال...رمباش
مرزوقا شره کنن مثال...ک....ش

آیا کافکا هم توی حرف "ک" درمانده بود؟


واژه نامه دزفولی به فارسی
 چنجک خلایی: سوسک مستراح
کافکا: نویسنده مجارستانی، خالق رمان "مسخ" که در آن شخصیت اصلی داستان "گره گوار" تبدیل به یک سوسک می شود.
چنگه پا: چهار زانو
جیت: تیز
بچ: انتها
بق کاهو: ساقه کاهو
غمچ غمچ: آهنگ غذا خوردن
رشو: آبپاشی
ملقنیدن: قورت دادن
صعبات: دالان. نوعی معماری در شهر دزفول
شوادون: زیر زمین هایی که با بیش از چهل پله در عمق زمین حفر می شد.
نیف نیف باران: نم نم باران
دندلوز: آویزان
موکو گرفتن: : کمین گرفتن
قپو زدن: قاپ زدن
گم زدن: دندان زدن
اشکم لنگ: شکمو
دقه: خالکوبی
تلقنیده: له شده
جون مارت: جان مادرت
سیلا: سوراخ
مربرون: جشن عقد کنان
داره: دایره زنگی
چنگه زدن: دست زدن
زنه رخص: رقص و پایکوبی
تو مخی هنونه ازوم گری؟: تو می خوای اینا رو از من بگیری؟
پیش تیک: پیشانی
گراج: گاراژ
دلته به شه ونه: دلت را به هم می زند
لنج بریدن: کنار لب تکان خوردن در آغاز به گریستن
کوشه تقول مقول: کفش تخت
سیکان سیکان: نگاه کن!
پر پیش: سبک
گند یک پا: پاشنه پا
ولته: وای
بقمه زنات: بختک تو رو بزنه
فحم فتیله: با حالت هیستریک به هق هق افتادن
کلون: آبی تیره. بنفش
دریزه: سوراخ. پنجره باریک
بق: قورباغه
بق بق لوزه: ای قورباغه کوچولو
حله ولا: له و لورده
تس کندن: چسیدن
بار وندن: زاییدن
مارم مونه مه کنج خلا بار ونده. مه خلا هم گپ بیسمه!: مادرم مرا کنج مستراح به دنیا آورده!
توی مستراح هم بزرگ شده ام!
ا جوار مو نترن: نمی توانند با من هماوردی (زور آزمایی) کنند.
روخونه اچه مو مس کنم تو نکنی! بین چه مسی خوبه!: رودخانه چرا من مست کنم و تو نکنی! ببین مستی چه خوبست!
ریه بالا: تاقباز
بنگشت: گنجشک
مرزوق: ناودان
گنداش: بیضه هاش
رمباش: موهای کناره اندام جنسی

این داستان کپی رایت شده است. هر گونه استفاده از آن منوط به اجازه از نویسنده است.
Copy right: 2014